قابل توجه همه
سلام ...
می دانم منتظری. منتظر من.و من جواب تورا نخواهم داد مرد. خوب گوش کن.چه می شنوی؟ تو بزرگ شده ای.من هم دیدم بزرگ شده ای و فهمیدم. من هم بزرگ شده ام. تو نگاه کردی ولی ندیدی. چیز دیگری دیدی. چیزی شبیه به یک شبح . و ترسیدی. و دور شدی. رویت را برگرداندی. من نخواستم بگویم و نگفتم. و تو نگاه کردی. نگاه کردی. تا به کی نگاه خواهی کرد. یا چیزی بگو یا نگاه نکن.من که دوستت داشتم. و دارم . ولی تو نامردی میکنی. درست نگاه نمی کنی. یا یک کاغذ را لوله کردی و از آن نگاه می کنی پس نمی بینی همه چیز را. یک چیزی را گم کرده ای. شاید یادت را یا نگاهت را. آری . نگاهت را گم کرده ای. فکرت را در انتهای نگاهت پنهان کرده ای و می پنداری این منم که می جنگم. تو خودت حتی ذره ای پیش نمی روی. پیش نمی روی. جهت را تردید داری؟ به هر کدام جهت که می خواهی برو. فقط برو. اگر فریاد است بزن. اگر گریه است بکن. اگر تنفر است بورز. منتظری چه اتفاقی بیفتد؟ اتفاقی که تو را متنفر کند یا مغموم یا نادم یا سرخورده یا متاسف. نمی افتد. چنین اتفاقی نمی افتد. درست می پنداری من گیر کرده ام. بد هم گیر کرده ام . ولی اهمیتی ندارد. این گیر بزرگ فقط اندکی مرا کند می کند که مهم نیست. من سریعتر می شوم تا کندتر نشوم. ولی اگر منتظری تا من آن اتفاق را که می خواهی پدید بیاورم نباش دوست من. کاغذی را که لوله کردی باز کن. ببین. همه چیز را. اگر نخواستی فکر هم نکن ولی ببین. اینگونه بی حرکت احساس نفرت را در من برمی انگیزی و من دیگر نخواهم نگریست که چه می کنی. همانطور که تو اکنون رویت را بر می گردانی.
یادت می آید احساسی را که آن روزها داشتم؟آن روزهای تاریک که از تکرار خودم وحشت می کردم؟
<<من یک دروغم که جایی گفته ام خود را
و می ترسم از آن روزی که بشنوم خود را از زبانی
و خواهد شد شبی پست که ماه اندازه ی خورشید شود
مرگ اندازه ی عشق زیبا! زندگی کلمه ای تار
نمی دانم در کدامین هنگام خواهم گنجید در این دنیا
و من شاید قصه باشم در فکر کودکی معصوم
و شاید نمادی از نیستی و پلیدی در دل یک مرد
می توانم گفتنم را نشنوم. از این پس خواهم رفت شبها از این دنیا...>>
حال در دنیا گنجیده ام. چند بار شنیده بودی این حرفها را از من؟ دیگر نمی شنوی دوست من. من دیگر یک دروغ نیستم. حقیقت دارم.می بینم. می شنوم. باور نمی کنی؟ هنوز میپنداری تو باید نشانم دهی تا ببینم؟ پس خوب مرا نگاه کن. خوب. گذشت آن روزهای نابهنگام.آن روزهای له شده ؟ با توام. قشنگ بخوان. چه را فدای چه کردی؟امروز من حتی از آگاهانه نزدیک شدن به خاموشی خودم هم نمی هراسم. ببین چه مقاوم شده ام. گذشت آن روزهایی که <<دهانم تلخ و گس زین نامرادیها.دلم تنگ است ای دنیا. دلم تنگ از تو و نامردمی هایت. نمی خواهم بخندم تا مرا بازیچه ی افکار پوچ خویشتن سازی. نمی خواهم دلم را با فریبی زندگی مانند خوش سازی. دلم یک ناله یک فریاد می خواهد. بپیچد تا به زیر گنبد افلاک. و هرگز برنگردد بر زمین پست افتاده بر این خاک>> سعی کن به یاد بیاوری. هر چند سخت. ولی من امروز فریادی نمی زنم که بر زمین برنگردد. نجوایی می کنم که همه بشنوند.و زندگی را فریب نمی شمارم.با تمام وجود میچشم و شیرین است. ببین من به اینجا رسیده ام. تو چی؟ اگر به جایی رسیده ای که از آنجا سخن می گویی بگو. جایش را هم بگو.
یادت میآید روزهای مرا؟ چه میدانی اصلا از آن روزها؟ کجای آن روزهای من تو بودی که می پنداری اکنون هم هستی؟
<<با سلام . با درود . با هزار آرزوی خوب
دشمنم کیست؟
باشد ... خیر خواه من کیست؟
با او هر که باشد سخنها دارم
دیگر هر که هر چه می گوید شاید سهمی از حق اوست
می دانم که او فرزند ابهام است
من اما خود مبهم ترین مرگها را نیز دوست داشته ام
هر که هست او اگر سرنوشت اگر...
نمی دانم اسمش چیست
اگر فریاد دل است از دست ناپاکی
به او به فریاد می گویم
که بشنود
که من او را دوست نمی دارم
نه...
با او سخن ها دارم
شده که غرورت زیر پاهای پر از گل منطق له شود؟
شده که گریه ات پشت دیده هایت بپوسد؟
شده که تنها باشی؟ تنهای تنها؟
شده که در آسمان آرزوها ستاره ات را بر دار کشند و تنها حق خاموش بودن مال تو باشد؟
شده که؟...
دیگر بس است
نمی خواهم تورا...>>
میبینی؟ گذشت آن روزها. دیگر این سخنان را از من نمی شنوی.من دیگر بر سر دشمنم فریاد نمی زنم که دوستش نمی دارم. و نمی گویم که نمی خواهمش. می خواهمش. دیگر هر که هرچه می گوید سهمی از حق او نیست. می بینی دوست من؟ عوض شده است. آنطور که می پنداری نیست. عمری من به تو نگریستم. این بار تو بنگر.
نمی دونم خوبه یا بد که حکمت کارای خدا رو نمی دونیم
به شدت خوابم می آد ولی نمی خام بخابم. شنبه امتحان و من اصلا احساس اینکه هیچی نخوندم نیست در وجود. و اینکه نمی شه بخونم کلی دردسر دارم تا شنبه
راستی جالب نیس؟ یه تعداد نفراتی که الان دیگه نه میدانند نه می پرسند نشانت. و با کلی ادعا... دوستی نیز گلی است؟هه
از آن موقع خیلی عوض شده است. بخصوص اینکه دیگر سبیل ندارد. و من خودم به تنهایی این را فهمیدم.
از دوستانی که تابحال میوبلاگموخوندن تشکر می کنم. از همه اونایی که بهشون دروغ گفتم معذرت می خواهم و امید حلالیت دارم. و همه اونایی که به ناحق اذیتشون کردم. و همه اونایی که چیزی گفتم که ناراحتشون کرده. و همه اونایی که بدون اینکه خودم بفهمم کاری کردم که یه جوری آسیبش به اونا رسیده. معذرت
مریم جونم امروز افتخار داد یه سری بهم زد. به شدت ازش تشکر می کنم.
مریم تبریزم نیست. میزنگم خوابگاه نیستی. خونه نیستی. آف نمی جوابی.ایمیل نمی جوابی. منکه میدونم دلت یه ذره شده واسم من که خواستگار نیسم ناز می کنی. خودت بزنگ بهم
خوابم میآد
خونه خالیه . امیر رفته دانشگاه نمی دونم کی میآد مرده شور این آیلتسو ببرن
رفت
جای خالی مادر برای یک دختر 11 ساله و برادر 7 ساله اش
جای خالی یک همسر برای یک مرد 37 ساله با دو فرزند
جای خالی یک دختر 27 ساله برای یک مادر
جای خالی یک خواهر برای دو دختر و یک پسر
جای خالی یک زن در خانه
جای خالی محبت مادر برای یک دختر 11 ساله و برادر 7 ساله اش
جای خالی آغوش مادر برای یک دختر 11 ساله و برادر 7 ساله اش
حای خالی نصیحت مادر برای یک دختر 11 ساله و برادر 7 ساله اش
جای خالی کمک مادر برای یک دختر 11 ساله و برادر 7 ساله اش
جای خالی همه چیز ، همه چیز ، همه چیز...
تو این 4 سال اخیر ، توی خانواده کسای زیادی و از دست دادیم، فامیل نزدیک و دور . این یه مورد فوت دختر عمه م اصلا باورم نمی شه . دو روزه کلا منگم. تا یادم می افته خودش، بچه هاش، اصلا کله م بوق می زنه. 6 سال با یه بیماری سخت زندگی کرد ولی کی باورش می شد از پا در بیاد. یادم که می افته دیوانه می شم. بدتر اینکه الان بچه هاش موندن با یه پدر خدا می دونه چی می شه. راهنمایی که بودیم یه بار سر کلاس ادبیات( خانم دانشگری ) بحث این شد که آدمای عادی هیچوخ نمی تونن اینجور آدما - خصوصا بچه ها - یی رو که بدون مادر بزرگ می شن درک کنن. خانم دانشگری گفت : شماها می خواین جای اونا باشین؟ گفتیم نه! گفت پس درکشون می کنین.
نمی دونم . فک نمی کنم اونقد مهم باشه که اینجور آدمارو بقیه درک کنن یا نه فعلا اونا هستن با اون همه مشکل جلوشون...
چقدر ما نادونیم که قدر زندگیمونو نمی دونیم. خدا مگه با ما چی کار کرده، چه سختی ای به ما تحمیل کرده. آخه افتادن چند واحد، یا کم پولی ، یا کار زیاد، یا حرف و دعوا کردن با چند تا دوستم شد مشکل که علم می کنیم برا خودمون تا بهونه داشته باشیم که ناشکری کنیم
چقدر ما نادونیم که با اینکه هر روز می بینیم ولی همیشه یادمون می ره که یه روزم نوبت ما می شه و این یه روز می تونه اونقدا هم دور نباشه
اصلا باور نمی کنم که دیگه نیست. کاشکی این اتفاقا نمی افتاد. خیلی تلخه.آدم ته گلوش می سوزه. تمام وجودش می سوزه. اه
به جهنم
به قول نازلی "مردم داری بیش از حد به آدم خیلی ضربه میزنه"
همینه که هست به تو ام مربوط نیس
تو اگه خیلی بلدی خودتو نگه دار. تو کار منم دخالت نکن و قتی هیچی نمی دونی
از کسایی که هیچی نمی فهمن حالم به هم می خوره
خواستم اول بنویسم خسته ام، گفتم از چی اصلا؟دیدم خسته نیستم، ناراحتم نیستم، دلتنگم نیستم،تنها هم نیستم، غمگینم نیستم، بیهدف و سردرگمم نیستم، غصه دارم نیستم، هیچوخ خوشحال تر از الان نبودم، حوصلمم سر نرفته، کلافه ام نیستم، ناجورم نیستم، بی حواسم نیستم، مشوش و بیحالم نیستم، آخه پس چمه؟
هیچ وقت فکر می کردی تموم شه پروانه؟
تموم شد.
به بدترین شکل ممکن.
حیف شد.
فراموش شد.
کم شد.
بد شد.
امروز تازه حس می کنم که برای هر چیزی که از دست رفت متاسفم
قضیه اونی نیس که شما فک می کنین، لطفا برداشت خاص نکنین، مرسی
بهمن - اسفند- فروردین- اردیبهشت- خرداد- تیر- مرداد- مهر - آبان - آذر
چقد همه چی عوض شد. چقد بچه بودم. چقد خوب شد.
من
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه ی شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
اگر کمین بگشاید غمی ز گوشه ی دل
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغری می نوش
که اینقدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
..................................
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجتت حافظ
دعای نیمه شب و درس صبحگاهت بس
بابا همیشه می گه - و منم معتقدم - که
چی کارش می شه کرد
